تبليغاتX
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست
تنهایی ام را با تو قسمت میکنم .... سهم کمی نیست !

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»

يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»

.يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و

چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:23  توسط وحید  | 

سلام دوستان عزیز از اینکه چند وقته که در جمع مجازی شما نیستم صمیمانه معذرت می خوام ازتون میخوام برای سلامتی همه مریضها یک صلوات بفرستید الهم صل علی محمد وال محمد - و عجل فرجهم مانا باشید ارادتمند سلطان وحید
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:51  توسط وحید  | 

روی قبری خوانده بودم :

بچه که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم

کمی بزگتر شدم تصمیم گرفتم کشورم را بسازم

کمی بعد ، خواستم شهرم را بسازم

و بعد از آن خواستم محله ای که در آن ساکنم را بسازم

ولی حال که در انتظار مرگم دانستم اگر از خود شروع می کردم

دنیا را حتما" ساخته بودم ......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:25  توسط وحید  | 

شیشه ای می شکند...

من از مادرم میپرسم...چرا شیشه شکست؟

مادرم می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر بود؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟....

 

ارادتمند همه دوستان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:18  توسط وحید  | 

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد...

 

(؟؟؟؟)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:46  توسط وحید  | 

در این رونق مستانه گلهای بها

که جهان مست شد از بانگ هزار

سوسن و یاس ندا در دادت :

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:8  توسط وحید  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم         زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس      که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم         غمی در استخوانم می گدازد


خیال ناشناسی آشنا رنگ              گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم     ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است     سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد         فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ             که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل      نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد            شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ           ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش    که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار        که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود             نمی دانم چه می خواهم بگویم

(؟؟؟؟؟؟)

ارادتمند همه دوستان خوبم " سلطان وحید "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:20  توسط وحید  | 

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز

نگاهی بر شب تارم برافروز

به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سکوت آشنا سوز

(؟؟؟؟؟...)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:57  توسط وحید  | 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشك ها سنگ ميزنند

و گنجشكها جدي جدي ميميرند


آدما شوخي شوخي به هم زخم ميزنند

و قلبها جدي جدي ميشكنند

 و تو شوخي شوخي لبخند زدي

و من جدي جدي عاشق شد م...

 تقویم ورق میزدم 

یهو چشمم خورد به عدد 29

ماهش ُ دیدم

بهمن بود ....

یادم اومد خدا در این روز یه گل دوست داشتنی به دنیا هدیه داد

تـولــدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک بهترینم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:5  توسط وحید  | 

 

 بوتیمار؛ مرغی است که به گریه و زاری معروف است

وقتی از او می پرسند : آیا عمر جاودان می خواهی ؟

در جواب می پرسد : آیا معاصران و هم کیشان من نیز از این موهبت برخوردار خواهند بود ؟

و زمانی که پاسخ منفی را می شنود جواب می دهد :

هرگز ؛ زیرا زندگی که در آن مرگ عزیزانت را

یکی پس از دیگری ببینی " مرگ تدریجی " است .

 

ارادتمند همهء دوستان خوبم :

"سلطان وحید "

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 7:49  توسط وحید  | 

 

کد آهنگ