تبليغاتX
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست

تنهایی ام را با تو قسمت میکنم .... سهم کمی نیست !

مات

حتي اگر هزار هزار بار دگر بد بياورد ! ! !
هرگز كسي به جز تو دلش را نمي برد ! ! !

ديوانه ! زير قيمت تو قلب خويش را
حتي اگر كسي بفروشد ، نمي خرد ! ! !

«شاعر شنيدني ست …» نه خانم ! پريدني ست ! !
اما به روي شانه هر كس نمي پرد ! ! !

اين گرگ با نژادترين گرگ گله است
آهوي هم قبيله خود را نمي درد ! ! !

او پيش از اين كه گرگ شود ، بره بوده است
اصلا بعيد بوده كه دندان در آورد ! !

با مهره هاي اسب اگر كيش مي شود
او مات چشم توست … و بي تو نمي برد ! ! !

ديگر پياده شو … و رخت را نشان بده
بانو ! مخواه فيل تو از شاه بگذرد ! ! !

 

( حسین تقلیلی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 12:14  توسط وحید  | 

زندگی و خوشبختی

تجربه‌ نشان‌ داده‌ که‌ خيلي‌ها معتقدند وقتي‌ صحبت‌ پول‌ و خوشبختي‌ است‌ هيچ‌ يک‌ از اين‌ تفکرات‌مثبت‌، کارهاي‌ شبانه‌ روزي‌ و نگرش‌هاي‌ صحيح‌ براي‌ بالا بردن‌ توان‌ پرداخت‌ قسطهاي‌ آخر ماه‌کوچکترين‌ کمکي‌ نمي‌کند. حقيقت‌ اين‌ است‌ که‌ انديشه‌هاي‌ هشيار و ناهشيار ما هميشه‌ با ميزان‌ درآمدما در حال‌ عمل‌ هستند. سعادت‌ و يا عدم‌ سعادت‌ ما، نتيجه‌ تفکر ماست‌. ذهن‌ انسان‌ و چگونگي‌باورهاي‌ او تعيين‌ کننده‌ کيفيت‌ زندگي‌ اوست‌ و ذهن‌ ما بسته‌ به‌ شيوه‌اي‌ که‌ براي‌ تربيتش‌ اتخاذ مي‌کنيم‌ مارا ثروتمند يا فقير نگه‌ مي‌دارد.
فقر نتيجه‌ تفکر فقيرانه‌ است‌ اگر ثروت‌ مي‌خواهيد نوع‌ تفکر خود را عوض‌ کنيد. تصور کنيد يکي‌ ازدوستانتان‌ هميشه‌ مقروض‌ است‌ و معتقد است‌ که‌ تا ابد براي‌ پرداخت‌ بدهي‌هاي‌ خود در تنگنا خواهدبود. او احتمالا فقط داوطلب‌ انجام‌ کارهايي‌ است‌ که‌ حقوق‌ و مزاياي‌ بسيار کمي‌ دارند زيرا او اين‌ جايگاه‌را براي‌ خودش‌ پذيرفته‌ است‌. به‌ احتمال‌ زياد او فقط با کساني‌ مي‌تواند ارتباط نزديک‌ داشته‌ باشد که‌ هم‌طبقه‌ خودش‌ باشند زيرا تنها در مصاحبت‌ با اين‌ نوع‌ آدم‌ها احساس‌ راحتي‌ مي‌کند. او به‌ خودش‌ تلقين‌کرده‌ است‌ که‌ زندگي‌ دشوار و طاقت‌ فرساست‌ و با دوستاني‌ که‌ انتخاب‌ کرده‌ ديگر کوچکترين‌ انگيزه‌اي‌براي‌ تغيير اين‌ عقيده‌ ندارد. در زندگي‌ چيزي‌ را به‌ دست‌ مي‌آوريم‌ که‌ انتظارش‌ را داريم‌ و بنابراين‌ فردي‌که‌ انتظار تنگدستي‌ دارد همان‌ نصيبش‌ مي‌شود زيرا در مغز خود برنامه‌اي‌ دارد که‌ به‌ او مي‌گويد: «هي‌، توهيچ‌ وقت‌ پولدار نمي‌شوي‌». احتمالا خود او به‌ اين‌ نکته‌ پي‌ برده‌ است‌ که‌ هر وقت‌ پول‌ غيرمنتظره‌اي‌ به‌دستش‌ مي‌رسد بلافاصله‌ بيرون‌ مي‌رود و خرجش‌ مي‌کند چون‌ فکر مي‌کند که‌ حالت‌ عجيبي‌ دارد و بهتراست‌ به‌ وضعيت‌ عادي‌ يعني‌ بي‌پولي‌ برگردد. او ممکن‌ است‌ با خودش‌ فکر کند: من‌ هيچوقت‌ پولدارنخواهم‌ شد زيرا تحصيلات‌ خوبي‌ نداشته‌ام‌. اگر تحصيلات‌ عالي‌ شرط ثروتمند شدن‌ است‌ بايد تمام‌اساتيد دانشگاه‌ ميليونر باشند.
و اما بسياري‌ از تحصيلکرده‌ها هم‌ هستند که‌ هميشه‌ جيبشان‌ خالي‌ است‌ و بالعکس‌ مردم‌ کم‌ سوادي‌که‌ ثروتهاي‌ افسانه‌اي‌ داشته‌اند. شايد او فکر کند که‌ براي‌ ثروتمند شدن‌ شغل‌ مناسبي‌ انتخاب‌ نکرده‌است‌ خوب‌ خيلي‌ها براي‌ شروع‌ يک‌ شغل‌ مکمل‌ هم‌ پيدا مي‌کنند و يا کار خود را عوض‌ مي‌کنند. ممکن‌است‌ دوست‌ شما فکر کند که‌ زمان‌ کليد حل‌ اين‌ شکل‌ باشد. او فکر مي‌کند که‌ وقت‌ کافي‌ براي‌ ثروتمندشدن‌ ندارد در اين‌ صورت‌ بايد گفت‌ که‌ همه‌ ما همين‌ زمان‌ را در اختيار داريم‌ بيست‌ و چهار ساعت‌ درشبانه‌ روز! نه‌ بيشتر و نه‌ کمتر. اما واقعا بايد چکار کنيم‌؟
در قدم‌ اول‌ بايد بدانيد که‌:

?) براي‌ کسب‌ ثروت‌ نياز به‌ تصميم‌گيري‌ وجود دارد بايد خود را متعهد به‌ انجام‌ تلاشهاي‌ لازم‌ دراين‌ زمينه‌ کنيد. گرچه‌ تلاش‌ از اهميت‌ فوق‌ العاده‌اي‌ برخوردار است‌ اما اين‌ تلاش‌ بايد با ديدگاه‌ مناسب‌و صحيح‌ همراه‌ باشد.

?) اول‌ پس‌ انداز کنيد، بعد خرج‌ کنيد. فقرا برعکس‌ عمل‌ مي‌کنند آنها اول‌ خرج‌ مي‌کنند و بعد نقشه‌پس‌ اندازه‌هاي‌ آينده‌ را مي‌کشند. براي‌ رسيدن‌ به‌ ثروت‌ بايد برنامه‌اي‌ داشت‌ و آن‌ را اجرا کرد.

?) به‌ بررسي‌ زندگي‌ افراد ثروتمند بپردازيد. مدتي‌ از وقت‌ خود را با ثروتمندان‌ بگذرانيد و ببينيد که‌چه‌ فرقهايي‌ با شما دارند و نکات‌ جالب‌ و مثبت‌ آنها را جذب‌ کنيد و واقع‌ بين‌ باشيد.

?) از ديگران‌ کمک‌ بخواهيد. وقتي‌ مردم‌ ببينند که‌ شما براي‌ کمک‌ به‌ خود مصمم‌ هستيد آنها نيزبراي‌ کمک‌ به‌ شما بسيار مستعد مي‌شوند. بايد بدانيم‌ که‌ چگونه‌ از ديگران‌ کمک‌ بگيريم‌.

?) مرتبا براي‌ خود خاطرنشان‌ کنيد که‌ شايسته‌ ثروت‌ و قدرت‌ هستيد.

?) گاهي‌ اوقات‌ براي‌ خود پول‌ خرج‌ کنيد. بخشي‌ از روند رسيدن‌ به‌ استقلال‌ مالي‌ فهميدن‌ اين‌ نکته‌است‌ که‌ شما استطاعت‌ پول‌ خرج‌ کردن‌ براي‌ خودتان‌ را داريد و از پولي‌ که‌ داريد لذت‌ مي‌بريد و اين‌انگيزه‌اي‌ بيشتر براي‌ پولسازي‌ خواهد بود.

?) نقشه‌ بريزيد و هدفهاي‌ خود را مشخص‌ کنيد.

?) به‌ سه‌ دليل‌ زير هميشه‌ مقداري‌ پول‌ همراه‌ خود داشته‌ باشيد:
الف‌) احساس‌ ثروت‌ بيشتر مي‌کنيد.
ب‌) به‌ پول‌ داشتن‌ عادت‌ مي‌کنيد.
ج‌) اعتماد به‌ نفس‌ بيشتر پيدا مي‌کنيد. همچنين‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ ترس‌ خرج‌ کردن‌ پول‌ را از دست‌مي‌دهيد.
بعضي‌ها مي‌گويند: من‌ نمي‌توانم‌ پول‌ با خودم‌ حمل‌ کنم‌ زيرا بلافاصله‌ خرجش‌ مي‌کنم‌. خوب‌ اگروقتي‌ پول‌ در جيب‌ شماست‌ و به‌ خود اطمينان‌ نداريد چطور مي‌توانيد انتظار ثروتمند شدن‌ را داشته‌باشيد؟

?) به‌ هر مبارزه‌اي‌ با شور و شوق‌ و تعهد يورش‌ ببريد.
ثروتمندان‌ مي‌دانند که‌ پولسازي‌ واقعي‌ تنها وقتي‌ شروع‌ مي‌شود که‌ کار کردن‌ به‌ خاطر پول‌ کنارگذاشته‌ شود.

??) فقر يک‌ بيماري‌ رواني‌ است‌ که‌ مانند بسياري‌ از بيماري‌هاي‌ ديگر براي‌ کساني‌ که‌ معتقد به‌درمان‌ پذيري‌ آن‌ هستند قابل‌ علاج‌ است‌ و مانند هر بيماري‌ ديگر براي‌ درمان‌ آن‌ نياز به‌ تلاش‌، ابتکار وشهامت‌ وجود دارد.

خيلي‌ جالب‌ است‌ اگر بدانيد که‌ تقريبا تمام‌ آدم‌هاي‌ شاد و ثروتمند زماني‌ در زندگي‌ خود اين‌ بيماري‌را شکست‌ داده‌اند، پس‌ شما هم‌ مي‌توانيد.

ارادتمند همه دوستان

سلطان وحید


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 14:56  توسط وحید  | 

خیلی تنهام

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»

يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»

.يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و

چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:23  توسط وحید  | 

التماس دعا

سلام دوستان عزیز از اینکه چند وقته که در جمع مجازی شما نیستم صمیمانه معذرت می خوام ازتون میخوام برای سلامتی همه مریضها یک صلوات بفرستید الهم صل علی محمد وال محمد - و عجل فرجهم مانا باشید ارادتمند سلطان وحید
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:51  توسط وحید  | 

تغییر

روی قبری خوانده بودم :

بچه که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم

کمی بزگتر شدم تصمیم گرفتم کشورم را بسازم

کمی بعد ، خواستم شهرم را بسازم

و بعد از آن خواستم محله ای که در آن ساکنم را بسازم

ولی حال که در انتظار مرگم دانستم اگر از خود شروع می کردم

دنیا را حتما" ساخته بودم ......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:25  توسط وحید  | 

قلبی که شکست

شیشه ای می شکند...

من از مادرم میپرسم...چرا شیشه شکست؟

مادرم می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر بود؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟....

 

ارادتمند همه دوستان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:18  توسط وحید  | 

به چه می مانم ؟

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد...

 

(؟؟؟؟)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:46  توسط وحید  | 

عید مبارکی

در این رونق مستانه گلهای بها

که جهان مست شد از بانگ هزار

سوسن و یاس ندا در دادت :

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

همه این عید مبارک بادت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:8  توسط وحید  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم         زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس      که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم         غمی در استخوانم می گدازد


خیال ناشناسی آشنا رنگ              گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم     ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است     سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد         فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ             که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل      نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد            شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ           ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش    که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار        که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود             نمی دانم چه می خواهم بگویم

(؟؟؟؟؟؟)

ارادتمند همه دوستان خوبم " سلطان وحید "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:20  توسط وحید  | 

دعا

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز

نگاهی بر شب تارم برافروز

به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سکوت آشنا سوز

(؟؟؟؟؟...)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:57  توسط وحید  |